ادبدل‌نوشته

جانکاه

هو الباقی

از فوت عمویم نوشته بودم. مختصر. تیتروار. مثل سایر پست‌های مزخرفی که این یکی دو سال اخیر نوشته‌ام. بدون درنگ. برای اینکه وقتم گرفته نشود. برای اینکه شب زودتر بخوابم و به PhD ام برسم. برای اینکه اگر وقت زیاد صرف نوشتن کنم، غذا خود به خود درست نمی‌شود و شب چیزی ندارم بخورم و باید با یک خوراکی مختصر شکمم را سیر کنم. یا اینکه همه‌ی اینها بهانه است و من می‌خواهم که ننویسم؟ نمی‌دانم.

می‌دانی از چه می‌ترسم؟ از اینکه نوشته‌هایم دلِ کسی را سرد کند. غمگین کند. و … دوست دارم فضای نوشته‌ها، فضای شادی باشد. اما طبیعتاً آدمی روزهای خوب و بد دارد و من سختم است که مستقل از حالی که دارم بنویسم. اکنون که می‌نویسم، همسایه‌ام دارد عربده می‌کشد و سختم است تمرکز کنم. 

نمی‌دانم دارم چه دارم می‌کنم. نمی‌دانم. سختم است تمرکز کردن. با مصیبت نوشتن را ادامه می‌دهم. گویی ذهنم می‌کوشد طوری دوری کنم و ننویسم. ذهنم آشفته شده حقیقتاً. و این آشفتگی دارد در نوشتن هم موج می‌زند. نوشته‌های یک فراری را می‌خوانیم. 

سال پیش، در تابستان ۱۴۰۳، بسیار تحت فشار PhD بودم. حالم خوب نبود. روزهای بسیاری با خلق افسرده از خواب برمی‌خواستم. از همه چیز خسته شده بودم. اما آن روزهای سخت، به سختی گذشت. کمی آرام که گرفتم، از خانواده خبر شنیدم که عمویم سرطان پانکراس گرفته. overal survival می‌دانی چیست؟ یکی از endpoint های سرطان. با وجود اینکه از انگلیسی نوشتن و حرف زدن می‌گریزم، فارسی‌شان نمی‌دانم چیست. معنای دو واژه‌ی اول می‌شود میانگین مدت زمانی که بیماران بعد از تشخیص زنده می‌مانند یا چنین چیزی. پدرم گفت عمویم سرطان پانکراس گرفته و من همان موقع فهمیدم اوضاع از چه قرار است. overal survival این نوع سرطان چیزی حدود دو سال است. یکی از اساتید هلندی را می‌شناختم که حدود سه هفته بعد از تشخیص فوت کرد. همین. باز سرطان عمویم را زودتر تشخیص داده بودند. اما دیگر از مرگ گریزی نبود. 

سختی‌ها کشید. رفت و رفت تا رسید به خرداد ماه یا چنین مواقعی. حساب کتاب ماه‌ها از دستم در رفته. گاهی نه میلادی‌اش را می‌دانم و نه شمسی‌اش را. در همین حد یادم می‌آید که بعد از نوروز بود. خرداد ماه، عمویم بعد از جراحی و مدت‌ها شیمی‌درمانی رفت ایران. نگفته بودم: او ساکن آمریکا بود. رفت ایران. من هم خواستم بروم تا ببینمش. اما نشد. شک داشتم بروم. همه‌ی کارهایم درهم و برهم شده بود. باید در کلاس‌هایی شرکت می‌کردم و مطمئن نبودم اگر ایران بروم بتوانم به موقع برگردم. بعد، خانواده هم گفتند که نیا. معلوم نیست عمو تا چند وقت ایران است. شاید زودتر از موعد بروند. زودتر از موعد هم رفتند. با زن‌عمویم به ایران سفر کرده بود. با درد آمد و با درد برگشت و خاطره‌ی دردش هم در ذهن نزدیکان کاشته شد. گفتند خوب شد نیامدی. خاطره‌ی بدی در ذهنت می‌ماند. از آن آدم چهارشانه‌ی بلند رشید، پوست مانده بوده و استخوان و بدنی پردرد. 

نرفتم. ماندم. برگشتند به آمریکا. قرار بود در کلینیکال ترایالی شرکت کند. اجل مهلت نداد. موقعی ملک الموت آمد که جنگ در ایران بود. شاید اواخرش بود. ذهن من، سرشار از هزار دغدغه بود. صبح‌ها برای شرکت در کلاسی می‌رفتم هلند. سرما هم خورده بودم. جنگ هم بود. صبح یکی از آن روزها شوهرخاله‌ام خبر فوت عمویم را داد. قبل کلاس. در کلاس، خبری نبود. همان داستان‎‌های همیشگی. فلان تکنولوژی هشت تای چیزی را نه تا می‌کند را تدریس می‌کردند. تکنولوژی‌هایی که به واسطه‌اش امیدوارند سرطان‌هایی مثل سرطان پانکراس را درمان کند. نشستم سر کلاس. در استراحت کلاس به استادی یمنی که آنجا دیده بودم گفتم قضیه را. ابراز تاسف کرد و برایش دعا کرد. من هم دعا کردم.

روزهای اول، فکر می‌کردم چیزی نشده. مثل کودکی که زمین می‎‌خورد و والدین نادیده می‌گیرند که گویا چیزی نشده. اما بعدها آرام آرام فهمیدم که چیزی شده است. چیزی شده که من شب‌های زیادی خواب مرتبط با فوت عمویم را دیدم و از خواب بلند شدم و دیگر خوابم نبرد. چیزی شده که یک شب، عمویم به خوابم آمد. حرفی نمی‌زد. در آغوشش گرفتم. باز هم حرفی نمی‌زد. در آغوشش گریه کردم و بیدار شدم در حالی که گریه می‌کردم. چیزی شده بود. چیزی شده است.

او رفت، در حالی که نفهمید جنگ شده. روزهای آخر را در بیمارستان گذراند. زیر بار انواع مسکن‌ها. 

و حال نوشتم. بعد از روزها. بعد از این همه به تعویق انداختن. بعد از این همه دفن کردن این همه خاطره، فکر، احساس و … به بهانه‌ی این PhD که روزی در آرزویش بودم و امروز نمی‌دانم من کجای این PhD ام یا این PhD مربوط به کدام بخش من است. معادلات زندگی‌ام یکی یکی به هم می‌خورند و شاید باید به معادلات جدیدی در این زندگی برسم، اگر اجل مهلت دهد. 

یکی دو روز از دفن عمویم در آمریکا نگذشته بود که در فیس بوک دیدم نوتیفیکیشن آمده که تولد عمویت است. روز دفنش تقریباً همزمان با روز تولدش شد. 

بگذار همینجا در همین نوشته‌ی بی‌سامان بنویسم. حال که دارم می‎‌نویسم، بی‌ربط بنویسم. شسته رفته و اتو کشیده نه. همینطور که می‌آید بنویسم: دل‌خوشی‌هایم تغییر کرده. و نوشتن دیگر دل‌خوشی‌ام نبوده، چرا که نامحرم‌ها زیاد شده‌اند یا اگر هم زیاد نشده‌اند، اکنون خود را بیشتر نشان می‌دهند. 

روزی برای غریبه‌ها از هر دری می‌نوشتم. امروز دیگر برای آشنا هم نمی‌توان خیلی چیزها گفت. 

صحبت نیکان ز جهان دور گشت

خوان عسل خانهٔ زنبور گشت

دور نگر کز سر نا‌مردمی

بر حذر‌ست آدمی از آدمی

و راستش خود من هم با همین دست فرمان، با خودم نامحرم می‌شوم اگر خدا رحمم نکند.

این نوشته را می‌گذارم بماند با همه‌ی شلختگی‌هایش. بماند، بدون ویرایش، که خود شاهدی از روزهای پرتلاطم من است. 

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا