شب نوشت (۱۱۰)
به نام خدا
در حین تحصیلم در اروپا، دو بار توانستم به ایران بیایم. دفعهی پیش، نوروز امسال، آنقدر کوتاه بود که تا آمدم به خودم بیایم سفرم تمام شده بود و برگشتم. این بار که سفرم طولانیتر شد، کمی فرصت کردم که فکر کنم. هرچند، این بار هم سریع میگذرد و رشتهی افکارم از هم خواهد گسست.
سه یا چهار سال پیش بود که فایلی صوتی از علی صاحبی در مورد مهاجرت شنیدم. او میگفت که پیش از مهاجرت، دلایل خود برای مهاجرت را مکتوب کنید، چرا که اگر ننویسید، وقتی از ایران رفتید و به چالشهای متعدد برخوردید، با خودتان خواهید گفت که من اصلاً به چه دلیل از ایران رفتم؟ به عبارت دیگر، اگر ننویسید، حتی اگر تصمیم منطقی گرفته باشید تصمیمتان را زیر سوال خواهید برد.
من در چند روز در خرداد ۱۴۰۱ نشستم به نوشتن. البته نوشتنم معطوف به مهاجرت نبود، بلکه معطوف به گرفتن PhD خارج از ایران بود. سوالم این بود: در ایران PhD بخوانم یا خارج کشور؟ چرا نوشتهام در مورد صِرف مهاجرت نبود؟ چون نمیتوانستم و نمیتوانم رفتنم از ایران را چندان شبیه مهاجرت ببینم، زیرا که از همان ابتدا قصدم آن نبود که برای همیشه در اروپا بمانم. انگار رفتن برایم بیشتر شبیه سفری طولانی بود تا شبیه مهاجرت. اما من یک چیز را کمتر در نظر گرفتم: وقتی ماندن خارج از ایران طولانی شود، حال شش ماه باشد یا یک سال یا ده سال، فشار روانی که بر آدم وارد میشود بسیار زیاد است. چه اسمش را بگذاریم سفر طولانی و چه مهاجرت، بسیاری از مسائلی که آدم با آنها دست و پنجه گرم میکند یکی یا مشابه است.
علاوه بر این، بسیاری از حوادث در این مدت که کمتر وبلاگ نوشتم رخ داد که زندگی را برایم سخت کرد. شاید اگر مثلاً در سال ۹۱ به جای آنکه دورهی عمومیام شروع شود PhD ام شروع شده بود، مهاجرت کمتر سخت بود. اما امان از وقایع؛ نظیر ۷ اکتبر ۲۰۲۳: روز شروع طوفان الاقصی؛ صبحی که خوب آن را به خاطر دارم. صبحی که حتی یادم میآید اولین خبرهایش را در کدام قسمت کدام بخش از شهر خواندهام. چه مبارکش بدانیم و چه ندانیم؛ از آن روز قصه عوض شد. در این مدت بارها به این فکر کردم که اگر میدانستم ۷ اکتبری خواهد بود، آیا به اروپا میرفتم یا نه؟ و راستش به جواب جامعی نرسیدم. به این فکر میکنم که اگر بر اساس وظیفه قرار بود عمل کنم احتمالاً باز هم میرفتم. اما اگر قرار بود هزینهی روانی سنگین فشارهای پس از ۷ اکتبر را در نظر بگیرم، شاید بودن در کنار دوستانم را که آن فشارها را قابل تحملتر میکرد ترجیح میدادم. اما شاید همانطور که خداوند دانستنهایی را قسمتم قرار داد که زندگیام را عوض کرد، این ندانستنها هم در نهایت به من کمک کند.
حال چرا اینها را مینویسم؟ خودم هم نمیدانم. برنامهام آن بود که منسجمتر فکر کنم و منسجمتر بنویسم، اما خیلی پیش میآید که نوشتهام مطابق با برنامه پیش نرود و عواملی چون خستگی شیرازهی افکارم را از هم بگسلاند تا نوشتهام بشود یک شبنوشت دیگر.
مشوق نوشتن مجددم بعد از این چند ماه، دوست متدین و پزشکم بود. او دوباره نوشتن را برایم تجویز کرد. شاید اگر این تشویق نبود، آخرین پست وبلاگ نگاشته شده در شهریور ۱۴۰۳ باقی میماند. هرچند که بالاخره وبلاگنویسی به پایان خواهد رسید. در اصل، همان موقع که مجدداً وبلاگنویسی را در سال ۱۳۹۶ شروع کردم هم از اتمام موج وبلاگنویسی سالها گذشته بود.
بعضی از آیات قرآن اخیراً برایم معنایشان ملموستر از سالهای پیش شده. در مجموع، هیچوقت آنطور که باید قرآن نخواندهام و بسیار ضرر کردهام. اما در مورد همان مقدار اندکی که میخوانم وقتی فکر میکنم میبینم عجیب به آنچه شاهدیم میخورد.