شب نوشت (۲۰)
دقیقاً نمیدانم چه اتفاقی برایم میافتد که میزان کتابخوانیام اینقدر نوسان پیدا میکند. یک مدت آنقدر زیاد کتاب میخوانم که در هفته دو سه کتاب را به انتها میرسانم و یک مدت آنقدر آهسته میخوانم که خواندن یک کتاب ماهها به طول میانجامد. فقط یک مزیت کلیت سیر کتابخوانیام داشته: به طور کلی ادامهدار بوده، یا زیاد یا کم.
با خود فکر میکنم که خیلی حرف تکراری زدهام. حرفهایی که میتوانستم اینجا بزنم را دیگر زدهام. حرفهایی هم که نمیشده بزنم لابد نمیشود در آینده هم بزنم. به این فکر میکنم که هرکس که مدام اینجا را میخواند وقتش را تلف میکند، هرکس به جز خودم. خود من تعجب میکنم از این حجم تغییری که در این سالها کردهام؛ تغییراتی که رد پایشان در نوشتههایم پیداست. دیدن این تغییرات برای خودم ارزشمند است.
موقعی که شروع به وبلاگنویسی کردم خودم از مشتریان چند وبلاگ بودم و معمولاً هر روز چکشان میکردم. بعضی از وبلاگهایی که در صفحهی معرفی وبلاگها گذاشتهام جزءشان بودند. اما از یکی دو سال پیش به اینور دیگر این کار را نکردم. دیگر وبلاگی را به طور مداوم هر روز نخواندم. اکنون فکر کنم بیش از همه وبلاگ امیرمحمد را نگاه میکنم؛ مثلاً هفتهای یکی دو بار، نه بیشتر. هنوز خوب مینویسد. حتی بهتر از قبل هم مینویسد. روحیاتش با من فرق دارد. جنس نوشتههایش هم. اما با این حال برایم جالب است.
فکر میکنم بیشتر وبلاگها برای گذر هستند. همانطور که خیلی از آدمها. معدودی از آدمهایند که میتوان با آنها ماند و چه بسا ماندن با آنها عامل رشد باشد و نه ترکشان؛ مثل آدمهایی که ارتباط خونی با هم داریم؛ مثل همسر اگر درست انتخاب شده باشد و مثل بعضی از دوستان. اما از خیلی از آدمهای دیگر باید عبور کرد. یاد آن پسری میافتم که اولین فردی بود که در دانشگاه با او آشنا و دوست شدم. بعد از حدود سه ترم که با او بودم به این نتیجه رسیدم که من از او بزرگتر شدهام. شاید آن موقع من با خودم چنین چیزی نگفتم، اما در درونم احتمالاً چنین برداشتی کردم، حداقل به صورت ناخودآگاه. اگر هم بزرگتر نشده بودم، به هرحال دیگر همفرکانس نبودیم. دیگر دوستش نداشتم. از او متنفر نبودم اما نمیخواستم وقتم را با او بگذرانم. وقت من ارزشمندتر از آن بود که با او به سر شود. اعصابم هم چنین بود. جالب است که با کنار گذاشتن رابطهام با او دوستانی به مراتب بهتر پیدا کردم؛ چه از نظر تلاش و کوشش و چه از نظر شخصیت. انگار او از همان آدمهایی بود که باید میدیدم و از او عبور میکردم تا آدمهایی بهتر را ملاقات کنم و واقعیتش هم چنین بود. اگر با او مانده بودم درجا میزدم. شاید او هم درجا میزد. او دنبال بعضی هدفهایش رفت و به آنها رسید و من هم رسیدم. ولی اهداف ما را که ببینی یکیشان شرق است و دیگری غرب. چند وقت پیش اتفاقی او را دیدم. خیلی بزرگ شده بود. نه سال نسبت به آن روز که دیدمش بزرگتر شده بود! و این مدت کمی نیست. با او سلام علیکی کردم. اینطور نبود که از او بدم بیاید، اما در دلم خوشحال شدم که در ادامهی دوستیمان تعارف به خرج ندادم. باز هم تاکید کنم که چقدر جالب است که وقتی او را از زندگیم آرام آرام کنار گذاشتم برای طولانی مدت تنها نماندم. انگار حفرهای ایجاد شده بود و باید با دوستیهای جدیدی پر میشد؛ که شد. انگار اینجور نیست که یک حفره خالی بماند. خدا را صد هزار مرتبه شکر بابت ایجاد آن حفره. انگار گاهی باید چیزی از آدمی کم شود که به او اضافه شود.
میدانی به چه فکر میکنم؟ اینکه اینجا هم برای گذر است؛ برای بیشتر آدمهایی که اینجا را میخوانند. شاید بتوان میان این همه حرف و روزمرگی چهار حرف بهدردبخور هم پیدا کرد و لختی اندیشید. اما آخرش روزی میرسد که احساس میکنی دیگر اینجا پاسخگوی نیازت نیست؛ پاسخگوی کنجکاویت نیست. آن موقع از سرِ عادت به خواندن اینجا ادامه نده. برو و بقیهی وبلاگها را ببین. شاید چیزی گیرت بیاید به مراتب بهتر از چیزی که در اینجا هست، اما گیر آنجا هم نیفت. در عبور باش و نه اسیر. بگذار همینجا از خودم ستایش کنم که انحصارطلب نیستم، حداقل در خوانده شدن نوشتههایم.
و به این فکر میکنم که اگر کسی که اینجا را مدتهاست میخواند مدتی اینجا را نبیند و برگردد شگفتزده شود بابت این همه تغییر؛ همانطور که من شدم. شاید base من ثابت بماند، اما variation های وجودیم زیادند. امیدوارم base ام هم کمی از جا بجنبد و تغییرات مثبت بیشتری بکنم.
به این فکر میکنم که اگر من ضعفهای شخصیتیام را بخواهم ذکر نکنم و یک ویژگی مثبت از خودم بگویم همین است که در مورد کتابخوانیام هم گفتم: کاری که به مفید بودنش معتقدم را معمولاً پیگیری میکنم، آهسته و پیوسته. در روزهایی که همه خودشان را برای انجام آن کار و کسب آن مهارت هلاک میکنند من آن را انجام میدهم و در روزهایی که اکثر افراد دیگر آن کار را کنار گذاشتهاند هم آن کار را انجام میدهم_ کم یا زیاد، عمدتاً کم و آهسته اما پیوسته. با همین روش بود که حدود چهار سال روزی کمتر از یک ساعت زبان خواندم و زبانم از اکثر کسانی که فشرده میخواندند بهتر بود و هست. با همین روش هم بعضی از کتابها را خواندم که افراد کمتری همت خواندنشان را داشتند. خلاصه، مهارتی که دوستم میگفت در کتبی نظیر «اثر مرکب» به آن اشاره شده؛ مهارت استمرار یک کار حتی به مقدار اندک، خدا را شکر در من از اوایل دانشجویی وجود داشته، و این جای شکر دارد.
ازدواج و انتخاب برای آن یک ویژگی ترسناک دارد: اینکه این تو هستی که قضاوت میشوی، نه دانشت، نه رزومهات، و نه بخشی متعلق به تو اما خارج از تو. این توئی که سنجیده میشوی، با خوبیها و ضعفهایت. و فیلم هم نمیتوانی دربیاوری. نباید هم دربیاوری. اینستاگرام نیست که بخواهی بهترین حالت خود را به نمایش بگذاری و بدترین را سانسور کنی. اگر هم چنین کنی چند صباحی که بگذرد دستت رو میشود. چون کسی که روی صحنه با توست در پشت صحنه هم هست. او حتی بزک کردن و گریم شدنت را هم قبل از رفتن روی صحنه میبیند. اگر در برخوردهای سطحی با افراد دیگر خوشبرخورد باشی اما در خانه گَندهدماغ و بددهن او آن برخوردهای خصوصیترت را هم میبیند. اگر در بیرون سرشار از اعتمادبهنفس به نظر بیایی اما در خلوت احساس پوچی کنی و افسرده باشی آن را هم میفهمد. و این سخت است. در من ترسِ از قضاوت شدن هست. ترس از نپذیرفته شدن. و ترس از قضاوت کردن و نپذیرفتن. میترسم از اینکه یک نفر ضعفهایم را هم بداند. با خود میگویم آیا مزایای خودِ خودِ من به کاستیهایی که دارم میچربد؟ و آیا من میتوانم با ضعفهای دیگری هم کنار بیایم؟ فکر میکنم خودِ ازدواج و پذیرفتن خود و دیگری هم پختگی میخواهد. پایهای از پختگی ضروری است. بقیهاش هم شاید در رابطه به دست بیاید.
بالاخره کار داروهای ترکیبی را به کسی دیگر سپردم و عصرهایم را خلوتتر کردم. مدیر داروخانه دیروز من را دید و اصرار میکرد که ما نمیخواهیم بروی و دوست داریم باشی و قبولت داریم و تا وقتی ایرانی نرو و … آنقدر از من تعریف کرد که خجالت کشیدم. با این حال ناچارم عصرهایم را خلوتتر کنم و کارم را سبکتر. میدان را برای جوانتر از خودم خالی میکنم، البته آهسته آهسته.
آن کمالگراییای که من سالها بسیار درگیرش بودم و اکنون احساس میکنم بهتر شده هنوز برایم تبعات دارد. پروژهی تالیف کتابی را هفت ماه پیش قبول کردم و اکنون چیزی به ددلاینش نمانده. اگر آن موقع سایکوتراپی را به طور مستمر رفته بودم هرگز به خاطر بهتر شدن رزومه قبولش نمیکردم. دو سه ماه پیش کلاً به این نتیجه رسیدم: «گور پدر بهبود رزومه، حداقل در مقطع فعلی، اگر صرفاً فقط به خاطر رزومه باشد ولاغیر». نه برای رزومه مقاله و کتاب بیشتر میخواهم و نه میخواهم صرفِ ارتقای رزومه در کارگاهی شرکت کنم. سالها دنبال این چیزها دویدم. کشوی کمدم پر است از سرتیفیکیت. باورت میشود که پوشههایی که در آن سرتیفیکیت است متورم شده؛ دارند میترکند؛ به زور آن همه سرتیفیکیت در آنها چپاندهام. از نظر من بیارزشند؛ از آنها فقط آنچه آموختم و به کار گرفتم و لذتشان را بردم به درد میخوردند و لاغیر. خلاصه، سرت را درد نیاورم، به خاطر خودکمبینی ماهها و حتی سالها پیش، اکنون کارهایی را باید به اتمام برسانم که چندان اعتقادی بهشان ندارم. اکنون ترجیح میدهم نقاشی بکشم تا در نوشتن یک مقالهی جدید مشارکت کنم. ترجیج میدهم الاغ ترسیم کنم تا اینکه مقالهای بنویسم که خودم در موردش کنجاویای ندارم. هرچند، یک استثناء وجود دارد: اگر موضوعی را هم ارزشمند و مفید و هم جذاب بیابم در آن مشارکت خواهم کرد. با این حال، پیدا کردن چنین موضوعاتی کم اتفاق میافتد.
عکسهای هفت سال پیش اینستاگرامم را دیدم. هفت سال پیش! من بیست ساله بودم. یادم میآید که چهار سال پیش که شروع به نوشتن در وبلاگ کردم با خود میگفتم «ای کاش برمیگشتم به همان بیست سالگی». از وقتی دانشجو شدم همیشه دوست میداشتم جوانتر از آنی باشم که بودم. اکنون که به عکسها نگاه میکنم با خود میگویم با اینکه دوست دارم جوانتر بودم دوست ندارم به آن موقع برمیگشتم. من جوانی پراسترسی داشتم. استرسی که بیشتر مواقع نمیفهمیدمش و فقط به صورت دردهای روانتنی در تنم چرخ میزد و نمایان میشد. مسلماً اگر میشد که به گذشته برمیگشتم، با اضطراب کمتر، با پذیرش بیشتر خود، خیلی خوب بود، اما نمیشود. یاد آن آیات قرآن میافتم که خدا خطاب به بندگان خاطی خود میگوید اگر به حیات زمینی برگردید باز هم همان کارها را میکنید که کردید. من اکنونم را با همهی کاستیهایش بیشتر میپسندم. اکنونی که در آن حداقل به بخشی از احساسات و افکار خودم وقوف بیشتری نسبت به قبل دارم. اشتباه نشود: من محمدِ هفت سال پیش را دوست دارم. محمدِ آن موقع انسان جالبی بود. تلاش میکرد؛ بسیار زیاد. هم تنبل نبود؛ در آن سن شغل داشت و معلم بود. هم درس میخواند. هم بسیار در تکاپو بود؛ برای یادگیری بیشتر و بهتر شدن. اما همهی اینها هزینه داشت. استرس زیاد. خیلی زیاد. محمد هفت سال پیش را دوست دارم، اما دیگر دوست ندارم محمد هفت سال پیش باشم.
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.مرا گرم کن
(و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش “استوا” گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید*.
*فایل صوتی از رادیو جوان. تحلیل جالبی هم از این شعر در زبان ادبی بخوانید.
