ادبفکرنوشته

حرف از آنها، باور از ما

به نام خدا

هر نوع صبری خوب نیست و تمییز اینکه چه موقع صبر خوب است و چه موقع نه، شاید چندان راحت نباشد.

بروم سراغ اینکه این حرف چرا به ذهنم رسید:

تصمیم گرفتم به دوستی با یکی از دوستان نه چندان صمیمی سابق، یا به بیان دیگر یکی از هم‌کلاسی‌های سابقم را، خاتمه دهم. 

قضیه این بود که ایشان از سال پیش، ماه‌ها، در نیش و کنایه زدن و تحقیر کردن من کم نمی‌گذاشت. همیشه طلب‌کار بود و من همواره صبر می‌کردم و از نیش‌های کلامش چشم‌پوشی می‌کردم. 

امسال، پس از دیدن کلیپ تبلیغی عربستان سعودی توسط لیونل مسی به هیجان آمده بود و بعد از درد دلار ۶۰ هزار تومانی گفت و بدبختی ما ایرانیان. من به او پیام دادم، با این مضمون که چون هنوز سرنوشتش برایم مهم است، مخالفتم را به او اعلام کنم. او در ادامه از دعا کردنش برای جناب بن سلمان گفت و اینکه چه حکم‌ران مترقی‌ای است و … و جالب آنکه من همین چند روز داشتم کتابی می‌خواندم که در بخشی از آن از حکم‌رانی معاویه صحبت شده بود. و چه اشتراکاتی در رویکرد این دو وجود دارد: از تجمل‌گرایی تا رفتار با مخالفان و … در بخشی دیگر از کلام او، متوجه شدم ایشان اهمیتی برای رویکرد حاکمی که برایش دعا می‌کند در قبال فلسطین قائل نیست. 

دو سه روزی فکر و مشورت کردم تا آنچه انجام می‌دهم از روی هوس نباشد و بعد تصمیم گرفتم: به او پیام دادم که نمی‌خواهم دیگر ارتباطم را با او حفظ کنم. داشت موتورش را گرم می‌کرد که دوباره حرف‌های بی‌ربط بنویسد و دو سه پیام بی‌ربط نوشت که من موتورش را زمین گذاشتم و دسترسی او را به خود مسدود کردم. 

درد این است:

ما قشری در ایران داریم که چند سال دم از خوبی‌های آزادی بیان می‌زدند و از محدودیت آزادی بیان در ایران سخن می‌گفتند و از نبود دکوکراسی مرثیه‌ها می‌سرودند.

قشری با انواع تناقضات فکری و رفتاری که افرادی که از بیرون به آنها می‌نگرند می‌بینند ولی آنها که خود در منجلابش افتاده‌اند نه. 

حال همین آدم‌ها، اگر حرفی می‌زدی که ذره‌ای با مواضعشان فاصله داشت، حتی اگر طرفدار جمهوری اسلامی نبودی و مذهبی هم نبودی، شروع می‌کردند به هرچه از دهانشان در می‌آمد گفتن و تحقیر و توهین و تهدید؛ اگر بودی که دیگر هیچ. خونت هم مباح می‌شد؛ چه در بیشتر مواقع در حرف و چه در میان عده‌ای احمق‌تر و اندکشان در عمل. 

همان‌ها که سال‌ها برای ما دم از آزادی بیان و جامعه‌ی مدرن و عقاید کهنه‌ی هزار و چهارصد سال پیش را دور انداختن می‌زدند، آزادی بیان دیگران را با عربده‌کشی و فحش دادن و تحقیر سلب کردند. حال اگر دوستی‌ای از قبل با یکی از آنها داشتی شاید دوز آن ادبیات سخیفشان اندکی کمتر می‌شد، اما وای بر روزی که از قبل نمی‌شناختندت. تهدید پس از تهدید. توهین پس از توهین. 

قضیه این است: امثال آن احمق‌ها، آزادی بیان را فقط از جایی شنیده بودند و در عمل به آن ایمان نداشتند. حال امثال من، سال‌ها وراجی آنها در مورد آزادی بیان را باور کرده بودیم و آنها از این باور، سوء استفاده کردند برای ادامه‌ی توهین‌ها و گنده‌گویی‌ها. و وقتی می‌رفتی و از این افراد کمی سوال می‌کردی که چه می‌گویند، به استدلال‌هایی می‌رسیدی که به شدت ضعیف و پادرهوا بودند. حرف‌های احمقانه‌ای در حد تحلیل‌های مجریان شبکه‌های ماهواره‌ای. 

لب کلام را بگویم: جایی باید این روند متوقف شود. این معنا ندارد که کسی ادعای دوستی کند، اما آدم مدام بخواهد از ترس زبان تند و تیزش همیشه مراعات حالش را بکند. اگر بحث سر بنای خانواده باشد و پیش‌گیری از قطع رحم، باید صبر کرد. اما اگر بحث سر درخت دوستی‌ای باشد که تو بخواهی هر روز به آن آب دهی و آن به اصطلاح دوست بخواهد هر روز زهر روی ریشه‌اش بریزد که بخشکد، تو چرا بخواهی آن درخت را حفظ کنی؟ همان بهتر که آن درخت دوستی را از ریشه دربیاوری. اگر در آوردن آن درخت برای احترام به خودمان باشد خوب است، اما اگر برای رضای خدا و با قصد تنبیه چنین فردی از او دوری کنیم که که بسیار بهتر است.

بخش کوتاهی در مورد تناقضات تعدادی از آن آدم‌ها بنویسم:

نمی‌شود که کسی موقع باخت تیم ملی خوشحال شود؛ پرچم فعلی ایران را پرچم خود نداند اما با بالا رفتن پرچم‌های تجزیه‌طلبان در گوشه و کنار ایران و برلین و پاریس مشکلی نداشته باشد؛ افرادی نظیر حاج قاسم را تحقیر کند و به کسانی که در کرمان شهید شدند القاب زشت بدهد و آنها را مردم ایران نداند؛ عاشق چشم و ابروی حکام کشورهایی باشد که خون مردم ایران و بقیه‌ی کشورهایی نظیر فلسطین و آفریقا را در شیشه کرده‌اند؛ از کشته شدن سرداران ایرانی خوشحال شود؛ از کشته شدن یمنی‌ها و فلسطینی‌ها خوشحال شود؛ در توئیتر و دیگر شبکه‌ها بنویسد که «ایران را هدف قرار دهید»؛ و بعد بگوید من طرفدار ایرانم. 

سال پیش مراعات چنین افرادی را می‌کردم و می‌گفتم به آنها هم باید حق داد. اما امسال می‌گویم: غلط می‌کند چنین فردی که بگوید من طرفدار و عاشق ایرانم. اگر عشق به ایران این است، همان بهتر که از ایران متنفر باشند. شاید تنفرشان از ایران باعث شود که از مملکت بروند و جا را برای کسانی که می‌خواهند کاری برای مملکت عزیزمان بکنند باز کنند. این افراد، مفهوم علاقه به کشور ایران را هم به لجن کشیده‌اند. دشمنی‌شان با جمهوری اسلامی آنقدر شدید است که حاضرند یک ایران به خاطرش نابود شود. 

آنها یک عمر گفتند و ما باور کردیم ولی دیگر ساده قبول کردنشان بس است. اکنون در بعد شخصی حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم قطع ارتباط با این افراد است. نه با تحقیر و توهین مثل خودشان. بلکه با بیان متعادل آنچه میان ما جدایی می‌افکند و بعد رها کردنشان. کار بهتری می‌توان کرد؟ نمی‌دانم. اما نگذاریم نبض هنجارهای اجتماعی‌مان را کسانی به دست‌ بگیرند که رفتارهایشان ناهنجار است. و بدانیم که رها کردن این دوستی‌ها شاید آخرین مرحله‌ی امر به معروف و نهی از منکر باشد نه اولین آنها. اگر ما هیچ تلاشی برای گفتگو با آن دوستان نکرده باشیم، به نظر من کنار گذاشتن ناگهانی دوستی با آنها اخلاقی نیست. 

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا