-
دو سال پیش در چنین شبی آخرین دورهی فامیلی ما برگزار شد؛ در خانهی قدیمی زوجی سالمند و بسیار مهربان. آن شب شوهرخالهام از سردار سلیمانی حرف میزد و توصیه کرد فیلم مصاحبه با او را ببینم. فردایش هنگام بیدار شدن خبر شهادت او به ما رسید. چقدر غمگین بودم. چقدر زیاد. دو سال از آن شب گذشته. آنچه بعد از آن شب در پیش بود یکی از یکی تراژیکتر بود. دیگر همهمان در جریانیم…
-
من در میانهی راهم. در وسط بیابان تردید. گذر عمر همچون خورشیدی بالای سرم میتابد. و میتابد و من عرق میریزم و مستهلک میشوم. من نمیخواهم از دست دهم. این را قبلاٌ هم گفته بودم. میترسم از از دست دادن. باید بپذیرم. باید بپذیرم که هیچ به دست آوردنی بدون از دست رفتن میسر نیست. در هر قطرهی اشک شوق رسیدن به چیزی، قطرهی اندوه از دست دادن چیزی دیگر مستتر است. باید از دست…
-
من زندگی کردن را یاد نگرفتم. شاکر بودن را یاد نگرفتم. دیدن نیمهی پر لیوان را یاد نگرفتم. هرچند نمیدانم این اصطلاح «نیمهی پر لیوان» از کجا آمده. برای کسی که متوجه نعمات باشد قریب به همهی لیوان پر است. ب بسماللهاش میشود «منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح…