-
به نام او دو ماه و نیم بسیار سنگینی را پشت سر گذاشتم. حجم کاری که در این مدت زمان انجام دادم را غالباً در طول هشت نه ماه انجام میدهند، اما به هر حال فرصت اندک و خاص بود و غنیمت بردن از آن هم برایم عقلانی به نظر میرسید. شاید بگویم حتی به این فرصت به چشم یک وظیفه نگاه کردم. اینکه در این مدت چه شد را شاید زمانی دیگر بنویسم. پیش…
-
به نام او چهارم شهریور بیست و هشت ساله شدم و ششم شهریور وبلاگنویسی مستمر من پنج ساله شد. امشب هم مثل شبها و روزهای دیگر در این چند ماه نشستم سر کارهایم، ولی دیدم کار پیش نمیرود. میخواستم بروم گوشهای و در دفتر شخصیام محتوای روانم را روی کاغذ بریزم تا ببینم چه شده که نمیشود پیش رفت؛ ببینم که چه شده که ذهنم یاریام نمیکند. اما گفتم به جایش بیایم به همینجا، به…
-
به نام او از خیابانی رد شدم که روزی خانهی پدربزرگ و مادربزرگم در آن بود. با خود گفتم بعد از سالها سری به کوچهشان بزنم. مسیرم را طولانیتر کردم و وارد بنبستشان شدم. با خود میگفتم احتمالاً خانه را خراب کردهاند و مجتمع مسکونی بیروحی به جایش ساختهاند. اما خانه هنوز خانه بود. حیف که دیگر صاحبخانههایش نبودند. به دیوار تکیه دادم و گریستم. یاد درخت انجیر خانه افتادم. یاد تمام شادیها و غمها…
