-
فکر می کنم نزدیک خانه تکانی سال پیش بود که وسط کتاب هایی که سال ها در انبار خاک می خوردند، کتاب علوم راهنماییم را پیدا کردم. از همان اول که کتاب را یافتم کمی غمگین شدم. آنچه من را تکان داد و اندوهگین کرد، خودِ کتاب و محتوای آن نبود، بلکه یادِ معلم علومی که آن را با عشق تدریس می کرد، واقعاً علاقه مند به علم بود و شاگردانش را هم به علم…
-
از نادانی خودم خسته شده ام… در ذهن خودم برنامه ریخته بودم که برای ادامه ی تحصیل داروسازی، هم شرایط داخل را در نظر بگیرم و در آزمون تخصص ایران شرکت کنم و هم شرایط خارج را در نظر بگیرم و برای دانشگاه های خوب apply کنم و در نهایت بهترین موقعیت را پیدا کرده و انتخاب کنم، اما برخلاف آنچه که مغزم فرمان می داد، انگار دلم راضی به دوباره افتادن در چاهِ تحصیل…
-
چند شب پیش برف می بارید و ما هم برای پیگیری اخبار بارندگی، کانال تلویزیون را روی شبکه ی خبر گذاشته بودیم؛ همان شبکه ای که هیچ وقت به طور عادی توجهم را جلب نمی کند. همه چیز درهم برهم بود. یک مجری با سه چهار نفر دیگر گرم صحبت در مورد موضوعی بودند، ولی وسطش هم مجبور می شدند گفتگو را گاهی قطع کنند تا اخبار بارندگی و وضعیت جاده ها را مجری دیگری…


