-
ساعتی که عقب مانده بود. غیر از خاطرات، از معدود یادگاریهایی که از خانمجون در خانهی ما هست این ساعته. یکی از روزهای پایانی بهار سال هشتاد و نه بود. نمیدونم چرا استثنائاً تنها به خونهات اومده بودم؛ همیشه حدوداً هفته ای یک بار و اون هم با خانواده خونه ات میومدیم. خونه ات همیشه بوی خاصی میداد. هیچوقت به روزی که دیگه این بو رو نتونم جایی استشمام کنم فکر نمیکردم. یادمه اومدم خونهات…
-
دقیقاً ۹ تیر سال ۱۳۹۱ بود که من کنکور دادم. امروز دقیقاً ۶ سال از اون موقع گذشته. یادمه وقتی در روزهای نزدیک کنکور قرار بود تستهای کنکورهای گذشته رو به صورت آزمون و در زمانی محدود بزنم، نهایتش آزمونهای سال ۸۶ و ۸۶ به بعد رو میزدم؛ معتقد بودم که آزمونهای قبل اون دیگه زیاد ارزش ندارند و قدیمی شدهاند. حالا که از زمان کنونی، ۹ تیر ۹۷ به گذشته نگاه میکنم، ۶ سال…
-
تقدیم به علیرضا: تنها پستی که به راحتی، با خنده و خوشحالی و بدون تعلل نوشتم وبلاگ من مثل یک کویره؛ خالی از سکنه. خیلی خوانندهای نداره که از خوندن مطالب بیربط من به ستوه بیاد. حتی من_به عنوان ساکن اصلی و مالک این کویر_ دیگه خیلی بهش سر نمیزنم؛ دیگه حقیقتاً خیلی حالشو ندارم. در حالت عادی احساس میکنم این کسی که این وبلاگ رو مینویسه من نیستم؛ یه آدم یُبسِ عصا قورت داده…


