شب نوشت (۱۲۱)_ این بار، مفصل تر و در مورد دهه نود
به نام خدا
تصمیم گرفتم امشب هم بنویسم؛ به یاد سالهای گذشته که بیشتر مینوشتم.
از مسائلی که همیشه داشتهام و هنوز هم دارم مشکل تصمیمگیری است. این قضیه در بخشهای متعدد زندگی برایم ایجاد مشکل میکند. مثلاً، اکنون در کارم دچار این مشکل هستم که نمیدانم چه تستی را این هفته بگذارم و چه تستی را نگذارم. به نظرم این هم از همان کمالطلبی آب میخورد که دنبال این بودهام که بهترین کارِ ممکن را بکنم. هم گاهی این مشکل از اینجا میآید که میخواهم از جوابی که یک بار گرفتهام مطمئن شوم. دیشب گفتم که اینجا به نسبت ایران بیشتر خرج پژوهش میشود. من هم فرصت را مغتنم میشمارم و بیشتر خرج میکنم و اگر با جواب یک تست خوشحال نبودم دوباره تکرارش میکنم که مطمئن شوم. این کار، سود دارد: جوابها کمتر شبیه جواب تصادفی هستند. با یک بار تست، اصلاً ادعای چیزی را به نظرم نمیتوان کرد. اما این تست گذاشتنها، عیب هم دارد: وقتم را میگیرد و خستهام میکند.
در تابستان که اینجا زیاد سر نزدم، داشتم یک تست خاص میگذاشتم. این تست، هر بار حدود ۱۱ روز زمان میبرد؛ البته نه به صورتی که هر ۱۱ روز بخواهم کار کنم، اما روند آن طولانی بود. چهار بار آن تست درست انجام نشد و آن جواب اختصاصی که من به دنبالش بودم نمیگرفتم. بین بار چهارم و پنجم چند روزِ من، به تحقیق بیشتر در مورد آن تست گذشت تا مسائل بسیاری از یکی از همکاران یاد گرفتم و بالاخره تست درست انجام شد. البته بعد از درست انجام شدن هم یک بار دیگر آن وسط مشکل ایجاد شد و تست دوباره کار نداد. در علوم تجربی وقتی مهارتی هم کسب کردیم و انتظار داریم که دیگر همه چیز طبق تصورات ما عمل کنند، لزوماً این اتفاق نخواهد افتاد.
خلاصه، تمام تلاشم را کردم و دارم میکنم که جوابهایم درست و کارم متقن باشد. اما حد نگه داشتن بین محکمکاری و وسواس و کمالطلبی کار آسانی نیست.
آنچه نوشتم یکی از مصادیق تصمیمگیری بود که در آن مشکل دارم: اینکه چه کاری را انجام دهم و چه کاری را اولویت دهم. در ابعاد دیگر زندگی هم گاهی دچار تردید میشوم که بعضیهای آنها خیلی به ظاهر ساده است: اینکه چه بخورم؟ مسافرت بروم یا نروم؟ کجا بروم؟ خانه بمانم؟ خانهام را عوض کنم؟ و …
دورهای هم که در مورد تصمیمگیری در متمم گذراندم شاید مقطعی کمکم کرد اما در طولانی مدت آثارش ماندگار نبود. برسم به متمم.
یک بار در مورد متمم نوشته بودم و حرفهای قلمبه سلمبه ردیف کرده بودم. راستش خودم از اکثر آن پست بعداً بدم آمد و فقط بخشی از آن که به امام حسین (ع) برمیگشت را دوست داشتم و اصلاً به خاطر همان گذاشتم که بماند.
چند روز پیش، بعد از چند سال اکانت ویژهی من به پایان رسید و دیگر تمدیدش نکردم و احتمالاً تمدیدش نکنم. متمم هم ایستگاهی بود که باید از آن عبور میکردم. جایی برای ماندن نبود؛ برای عبور بود. هم باید از خود متمم عبور میکردم و هم از بعضی آدمهای به اصطلاح متممی.
چند سال پیش که با ولع روی هر پست متمم متمرکز میشدم و میخواستم هر واژه و سطر به سطرش را بنوشم؛ چند سال پیش که با خودم میگفتم “افسوس که زودتر با این گنجینهی گرانبها آشنا نشده بودم”؛ چند سال پیش که متمم را محلی برای یادگیری فکر کردن میدانستم، نمیدانستم که روزی هم خواهد رسید که از متمم هم عبور کنم، منتها این بار نمیگویم که “افسوس که چرا من در متمم فعال بودم” یا “افسوس که_ به اصطلاح_ متممی بودم”. نمیگویم، چون باید تجربهاش میکردم. چون اگر متمم را تجربه نکرده بودم؛ چون اگر علاوه بر متمم، مدتی تحت تاثیر و پای درس بعضی روشنفکران نبودم، اکنون با خود میگفتم که “من فقط به دین چسبیدم و از فهم نحوهی تفکر اندیشمندان سکولار جا ماندم”.
خلاصه، از متمم هم عبور کردم. برای اینکه باز به خود ایراد نگیرم که حرف قلمبه سلمبه دارم میزنم، ساده بگویم: متمم، تفکر را ترویج میکند، اما تفکری خاص. و این محدود به متمم نیست. شما حرفهای آدمهای مختلف را که دنبال کنید همان سبک تفکر دارد در کشور ترویج میشود که در متمم هست، منتها به صورت غیرساختارمند. از روشنفکر کت و شلواریاش بگیر تا آخوندی که جز در عبا و عمامه ندیدهایم، میتوانند مروج آن نوع تفکر باشند. حال برایت سوال است که آن سبک تفکر چیست و چرا واضح نمینویسی؟ به نظرم خواندن نوشتههای افرادی نظیر خود آقای شعبانعلی سرنخهایی بدهد. ادامهی متن هم ایدههایی میدهد.
به نظر من، جامعهی ما یک دفعه دچار تغییر نشد. عدهای شاید بگویند ما یک دفعه تغییر کردیم و از این رو به آن رو شدیم. وضعیت حجاب فلان شد و … حرفی کلی میزنم که خودم هم گاهی به آن فکر میکنم: اصلاً یک دفعهای نبود. تقصیر از خودمان هم بود. مثلاً، خود تلویزیون ملی ما در تحولات نقش داشت. کم یا زیادش بماند. چرا میگویم نقش داشت؟
یکی اینکه احتمالاً در تلویزیون ما این تفکر به وجود آمد که چون مخاطبش کم است، به دام تقلید بیفتد تا مخاطب جذب کند: رو بیاورد به برنامههای talk show، standup comedy و talent show و …
از تاک شو شروع کنیم: در این برنامهها، به جای اینکه بیایند بازیگر آمریکایی بیاورند، یک بازیگر ایرانی را بیاورند بنشانند برای بقیه از زندگیاش بگوید. حال، لزوماً آن بازیگر خانم یا آقا که آمده زندگیاش به نکبتواری مشابه بازیگر مثلاً آمریکایی نیست و چه بسا صد پله زندگی اخلاقیتری داشته باشد، اما در مجموع قرار است یک بازیگر یا فوتبالیست، یا یک سلبریتی در مجموع، با حرف زدنش چه سبک زندگی را ترویج کند؟ قناعت یا مصرف را؟ کار درست انجام دادن را یا هر کاری انجام دادن برای دیده شدن را؟
و مسابقهی استعدادیابی چی؟ که چند سال پیش در موردش طنزمانندی نوشته بودم.
و استدآپ کمدی چی؟ تلاش برای خنداندن مخاطب. برنامهای که هدفش خنداندن است؛ که خنداندن یکی از روشهایش نیست؛ غایتش است.
آیا در برنامه خندوانه و دورهمی، تلاشی برای دور نگه داشتن مذهب نبود، شاید با این نیت که هر نوع مخاطبی جذب شود و ساعاتی سرگرم شود؟ و آیا به این بهانه، آدمهایی با زندگیهایی خاص مهمان برنامه نمیشدند؟ و چند شب پیش برای دوستم نوشتم: چرا مهمانان برنامه، اینقدر شبیه میزبانان بودند؟ شبیه بودند یا من اینطور فکر میکنم؟ برگردیم و نگاهی به این بخش مصاحبهی آقای رامبد جوان با خانم کتایون ریاحی در مود فرج الله سلحشور بیندازیم. به این فکر کردم که آیا این برنامهها میزبان سلحشورها بودند یا …؟ و آیا آن تکه از پرس و جوی رامبد جوان شبیه یک بازجویی نبود؟ و اینکه آیا تعداد نه چندان کمی از مهمانان، شبیه همان همکاران کتایون ریاحی نبودهاند که بابت به نیکی یاد کردن از سلحشور به او انتقاد میکردهاند؟
تبلیغهای تلویزیون چه؟ آیا تبلیغ در جهت کاهش مصرف بود یا افزایش آن؟ مصرفگرایی، غلو در ویژگیهای یک کالا، آیا متناسب با فرهنگ و دین ما بود یا فرهنگی دیگر؟
تلویزیون ما هم در بدتر شدن مشکلات ما نقش داشت. وقتی جوهرهی چیزها مبتنی بر نوعی تفکر خاص است، حال صد بار هم آب و رنگ دینی به آن بزنیم و آخرش یادی هم از امام زمان (عج) کنیم. آن چیزی که اثر اصلی را دارد، جوهره است.
بعدها متوجه شدم که این برنامهها، سرگرممان میکرد ولی تغییرمان هم میداد.
برسم به غیر از تلویزیون:
اینستاگرام چه نقشی داشت؟ آیا آدمها را به قناعت میکشاند یا مصرف بیشتر؟ اگر نباید مسدود میشد، آیا باید ترویج میشد؟
و انتشار کتبی که خودم هم بعضاَ دوستشان داشتم، مثل “تکههایی از یک کل منسجم”، در آن دهه چه نقشی داشت؟
ما در دههی نود، دههی رویافروشیها و خر را رنگ کردن و جای گورخر فروختن، در دههای که ماده در حال کم شدن بود، آرام آرام و از راههای مختلف، مادیگراتر شدیم.
حال شاید بپرسی که چه باید کرد؟ سوال خوبی است اگر میپرسی. قصد من هم این بود که همین را بپرسیم. شاید تو هم پرسیدی تفکر متممی چیست؟ مولفههایش چیست؟ در این نوع تفکر، خدا غایب است. این را پیوند بده با آنچه در دههی نود گذشت و همان ماجرای برنامههای تلویزیون و تغییرات اقتصادی و کتب نظیر تکهها و همچنین بعضی رمانها. اینها مانند شبکهای به هم ربط دارند حتی اگر ربطشان عامدانه نباشد.
من. من. من. کتابها، سایتها، مشاغل، تفریحات، منمحور. منی که با پدیدهای به نام مرگ، به اتمام میرسد، و نه منِ جاودانه. یاد مرگ و یاد آن منِ جاودانه، تمام این هیاهوی آتشوار را چون خاکستر بر زمین مینشاند. منتها پرداختن به آن من که اکنون در غفلت قرار گرفته، مسئولیت سنگین میآورد. و همین سبب میشود که به آن نیندیشیم. به قول مولا (ع):
هَاذِمَ اللَّذَّاتِ، وَ مُنَغِّصَ الشَّهَواتِ، وَ قَاطِعَ الأُمْنِیَاتِ
و الله خیر حافظاََ و هو ارحم الراحمین
شب خوش.