شب نوشت (۱۵)
من فراریام.
همهی فراریها یک جور نیستند. اینطور نیست که همهشان با پیراهن راه راه در جادهای یافت شوند.
بعضی از فراریها زیاد میخندند. بعضی از فراریها خنداننده میشوند. عدهای افسرده میشوند. عدهای دیگر زیاد کار میکنند.
چگونه با خودم مهربان باشم؟ از کجا یادش بگیرم؟
دنبال شادی بگردم؟ این pursuit of happiness تا جه حد happiness آورده؟ اگر دنبال غم میگشتیم فکر کنم به همین اندازه موفق بودیم.
امروز غمم متبلور شد. دیدن غم فقط غمگینم نمیکند. من را به لحظهی حال میاورد، گاهی.
سرم را برای لحظاتی بر روی میز کافه گذاشتم. غرق در لحظه شدم. مثل همان بار که صدای کلاغها را برای اولین بار واضح شنیدم.
تو مرا همانطور که هستم قبول میکنی؟ میپذیری که من آدمی هستم با نقاط قوت و ضعف خودم؟ چه خوب. چقدر دلم چنین چیزی میخواهد. من چطور؟ من خودم را همانطور که هستم میپذیرم؟
از ترس تاریکی به کنج انزوا میخزم.
خانهی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
…
و هم معکم این ما کنتم والله بما تعملون بصیر